
رفتم و گفتم:
درون کوچهً قلبم، چه غمگینانه می پیچد
صدای تو که می گفتی ، به جز تودل نمی بندم
فریبِ وعده هایت را، ندانستم ولی اکنون
به یاد وعده های تو، میان ِ گریه می خندم
برو دیگر که دل از غم رهــا کردم
خدا حافظ که دیگر بر نمی گردم
تو بودی آ سمان من، غمت همسایه قلبم
ولی خورشید چشم تو، به بام دیگری سرزد
قسم برسوز پنهانم، تو را دیگرنمی خواهم
که از باغ دو چشم تو ، پرستوی دلــــم پر زد
برو دیگر که دل از غم رها کــردم
خدا حافظ که دیگر بر نمی گردم
درآن غمگین غروب سرد،تو ازشهرم سفرکردی
نگاهم درافق ها مرد، و من افسوس می خوردم
شیار گونه هایم را، گل اشکم نوازش کرد
و من از تو جدا ماندم ، ولی ای کاش می مردم
برو دیگر که دل از غم رهــا کردم
خدا حافظ که دیگر بر نمی گردم

ماندی و گفتی:
بی خدا حافظی رفتی تا من از غصه بپوسم
بمونم با خاطراتت تا لب مرگو ببوسم
رفتی با اونکه میخواستی عهد و پیمونتو بستی
من و تو قفس نشوندی...پر و بالمو شکستی
دیگه من از غصه پوسیدم بیا...
لب مرگو بی تو بوسیدم بیا...
زیر لب زمزمه های بی صداتو میشندیم...
نفرت و کینه عشقو توی چشم تو میدیدم...
میدونستم که دل تو پیش من نیست جای دیگست...
به هوای پر کشیدن توی یه دنیای دیگست...
دیگه من از غصه پوسیدم بیا
لب مرگو بی تو بوسیدم بیا...
زیر لب زمزمه های بی صداتو میشندیم...
نفرت و کینه عشقو توی چشم تو میدیدم...
میدونستم که دل تو پیش من نیست جای دیگست...
به هوای پر کشیدن توی یه دنیای دیگست....
|
+| نوشته شده توسط فرقی نمیکنه کی باشه در جمعه 9 تیر1385 ساعت 13:34
|