تبليغاتX
تنهایی آسمان من

 غربت عشق

بر زلالي چشمان پاكترين غربت كشته عشق

عشق شیرینش مرا فرهاد کرد            اوبیامد مرغ دل را ازقفس آزاد کرد

اوبشد لیلا وما مجنون روی ماه او          قلب ویران مرا آباد کرد

نام شیرینش تمام تلخی عمرم ربود       قبل از او دنیابرایم این چنین زیبا نبود

بعد از اوهم زندگی هست                      ولیکن تلخ تلخ

چنان دلگیرم از دنیا که خود را هم نمی خواهم

به این زخم دل خونین دگر مرهم نمی خواهم

همه نامهربانند در این دنیای پر تذویر

چنین شد حاصل عمرم ... که جز مرگم نمی خواهم 

روزگار لحظه ای ترکم نکرد.

آرزوی مرگ کردم مرگ هم یادم نکرد.

|+| نوشته شده توسط فرقی نمیکنه کی باشه در شنبه 26 فروردین1385 ساعت 0:13 |
 برای او که دوستش دارم

می میرم برات

نمیدونستی می میرم بی تو بدون چشات

رفتی از برم

تو که میدونستی که دلم بسته به ساز صدات

آرزوم که نمیدونستی که من می میمیرم برات

می میرم برات

عاشقم هنوز

نمی خواستم که بمونی یا بسوزی به ساز دلم

گفتی من میرم

نمی خواستی بری تا فردا گل خوشگلم

برو راهی نیست تا فردا

سفرت بخیر

اگه میری از اینجا تک و تنها تا یه شهر دور

برو که رفتن بدون ما میرسه به یه دنیا نور

سفرت به خیر

برو که هر شکستی ز من میتونی دوباره بساز

از ریشکسته نا امیدو خسته تو باز برو

د بازم برو

نمی خوام بیای

نمی خوام میون تاریکی من تو حروم بشی

نمی خوام ازت

نمی خوام مثل یه شمع بسوزی تو برام تا تموم بشی

برو تا بزرگی فقط می خوام آرزوم بشی

آرزوم بشی

می میرم برات

 

|+| نوشته شده توسط فرقی نمیکنه کی باشه در یکشنبه 20 فروردین1385 ساعت 2:5 |
 دلم میخواد ای خوشگله دوست دخترم تو باشی

ناز ناز تو نگات گل میریزه از خندهات

طنت مثل جام بلور هزار تا عاشق سر رات

پیچ و خم های طنت گرمی رقصیدنت

گل و کن رو میکنه پوست لطیفه بدنت

داغ داغ لب تو غنچه باغ لب تو

دلما به آتیش میکشه بوسه داغ لب تو

مو بلند گیسو کمند بازم برای من بخند

تا که عاشقت شدم چشماتا روی من نبند

کاشکی میون خشگلا تاج سرم تو باشی

دلم میخواد ای خوشگل

دوست دخترم تو باشی

هربار میگم دوست دارم سر به سرم میزاری

همین روزا ای خوشگل میام به خواستگاریت

مثل تو پیدا نمیشه تو را میخوام همیشه

بیا تا با هم باشیم یه شب هزار شب نمیشه

دیگه طاقت ندارم یه لحظه راحت ندارم

تو بگو که جون میخوای والا شکایت ندارم

|+| نوشته شده توسط فرقی نمیکنه کی باشه در یکشنبه 13 فروردین1385 ساعت 17:40 |
 برای دیدن تو از حادثه ها گذشته ام کفر نباشد اگر این من از خدا گذشته ام

 

××××××××××××××××××××

تو دیونه رفتی یه شب بی نشونه

تو خواستی که قلبم پریشون بمونه

واست گریه من دیگه بی امونه

دل از درد عشقت یه دریایه خونه

میخوام با تو باشم میخوام با تو باشم هنوز عاشقونه

ولی نازنینم چگونه چگونه

××××××××××××××××××××

××××××××××××××××××××

توی یک دیواره سنگی

دوتاپنجره اسیرن

دوتاخسته دوتا تنها

یکیشون تو

یکیشون من.............

همیشه فاصله بوده

بین دستای من و تو

با همین تلخی گذشته

شب و روزای من وتو

راه دوری بین ما نیست

اما باز اینم زیاد  تنها پیوند من و تو

دست مهربون باد

××××××××××××××××××××

 

 

|+| نوشته شده توسط فرقی نمیکنه کی باشه در شنبه 5 فروردین1385 ساعت 23:37 |
 عیدی بده

می‌گویند عید شده است. تقویم هم همین را می‌گوید. اما من نمی‌توانم باور كنم. دیگر از شور و شوق اندك سال‌های پیش برای رسیدن این روز و آن لحظه نیز خبری نیست. این جا عید، بی‌عیدانه است. اگر آواز چكاوك‌ها و نجوای گنجشك‌ها و چهچه بلبل‌ها روی این درخت سیب حیات‌مان نبود كه من هرگز حتی از روی تقویم هم آمدن عید را باور نمی‌كردم. این نوروز سرد و بی‌فروغ، آخرین مناسبت سوت و كور سال ۸۴ است. دست به قلم بردم تا چند خطی از نوروز بنویسم. دیدم تمام آنچه گفتنی‌ست در شعر دوست گرانقدرمان جناب محمدرضا خسروی آمده است. بخوانید و زمزمه كنید؛

سال نو می‌شود،
دریغ، دلمان تازه نشد،
تن هر شاخه‌ی بی‌بر،
از برگ سبز می‌شود،
اما تن ما از جور غم آزاد نشد،
باز هم در حسرت پرواز،
آسمان را بو می‌کشیم،
ضجه‌ها هست هنوز،
شهر از ظلمت شب، آزاد نشد.
به گمانم سال،
باز هم سال قحطی عشق باشد،
که هزار گهواره ی عشق می جنبد،
اما بذر عاشقی کمیاب است.
باز هم شادمانی بی‌دلیل که حسرت را مرهمی نیست،
باز هم بوی عید و بوی نای عشق می آید،
باز هم صلیب تقدیر را بر دوش باید کشید،
باز هم از سکوت و صبوری سخن باید گفت.
کنایه به عید می‌زنم،
عید بی‌عیدانه
بر شما مبارک باد.

حال معشوق

پرستو در دلم آواز سر داد         

                           مرا از عشق وشيدايی خبر داد

بگفتا ای عزيز خود شناسی      

                         چرا از حال معشوقت نپرسی

تو که از يار خود غافل نبودی      

                          تو که از وصف او حرمان نبودی

تو که عشقت همه دشت و دمن را  

                               همه ماه و زمين و کهکشان را

تو که پندت همه پير و جوان را          

                                 همه دفتر همه ديوارها را

تو که در آسمان جز او نبينی           

                                  تو که در آفتاب رويش بديدی

بگفتا من به يارم عشق دارم           

                              من از هجرش دمی آسان نخوابم

اگر بينی که از عشقش چو نالم          

                             اگر در شرح او بی تاب هستم

بدان از دوريش تابم رميده                

                            که جان و روح را از ياد برده

بدان در عشق او بی انتهايم                

                            بدان از مهر او بيمار گونم

باز هم این اتاق سوت و کور...نسیم گرم...چشمان منتظر...لبهای بسته...پاهای خسته...قلبی شکسته...نفسی که به آه کشیدن شباهت دارد...گلویی که بغض راه آن را بسته...افکار گیج کننده...

من کیستم؟ 
                        جز کسی که تا می توانست منتظر ماند... 


|+| نوشته شده توسط فرقی نمیکنه کی باشه در سه شنبه 1 فروردین1385 ساعت 22:37 |

*
*
*
*
*
*
*

span style="filter:Glow(color=FF0000,strength=3);height:0px;">