
میگویند عید شده است. تقویم هم همین را میگوید. اما من نمیتوانم باور كنم. دیگر از شور و شوق اندك سالهای پیش برای رسیدن این روز و آن لحظه نیز خبری نیست. این جا عید، بیعیدانه است. اگر آواز چكاوكها و نجوای گنجشكها و چهچه بلبلها روی این درخت سیب حیاتمان نبود كه من هرگز حتی از روی تقویم هم آمدن عید را باور نمیكردم. این نوروز سرد و بیفروغ، آخرین مناسبت سوت و كور سال ۸۴ است. دست به قلم بردم تا چند خطی از نوروز بنویسم. دیدم تمام آنچه گفتنیست در شعر دوست گرانقدرمان جناب محمدرضا خسروی آمده است. بخوانید و زمزمه كنید؛

سال نو میشود،
دریغ، دلمان تازه نشد،
تن هر شاخهی بیبر،
از برگ سبز میشود،
اما تن ما از جور غم آزاد نشد،
باز هم در حسرت پرواز،
آسمان را بو میکشیم،
ضجهها هست هنوز،
شهر از ظلمت شب، آزاد نشد.
به گمانم سال،
باز هم سال قحطی عشق باشد،
که هزار گهواره ی عشق می جنبد،
اما بذر عاشقی کمیاب است.
باز هم شادمانی بیدلیل که حسرت را مرهمی نیست،
باز هم بوی عید و بوی نای عشق می آید،
باز هم صلیب تقدیر را بر دوش باید کشید،
باز هم از سکوت و صبوری سخن باید گفت.
کنایه به عید میزنم،
عید بیعیدانه
بر شما مبارک باد.

حال معشوق
پرستو در دلم آواز سر داد
مرا از عشق وشيدايی خبر داد
بگفتا ای عزيز خود شناسی
چرا از حال معشوقت نپرسی
تو که از يار خود غافل نبودی
تو که از وصف او حرمان نبودی
تو که عشقت همه دشت و دمن را
همه ماه و زمين و کهکشان را
تو که پندت همه پير و جوان را
همه دفتر همه ديوارها را
تو که در آسمان جز او نبينی
تو که در آفتاب رويش بديدی
بگفتا من به يارم عشق دارم
من از هجرش دمی آسان نخوابم
اگر بينی که از عشقش چو نالم
اگر در شرح او بی تاب هستم
بدان از دوريش تابم رميده
که جان و روح را از ياد برده
بدان در عشق او بی انتهايم
بدان از مهر او بيمار گونم
باز هم این اتاق سوت و کور...نسیم گرم...چشمان منتظر...لبهای بسته...پاهای خسته...قلبی شکسته...نفسی که به آه کشیدن شباهت دارد...گلویی که بغض راه آن را بسته...افکار گیج کننده...
من کیستم؟
جز کسی که تا می توانست منتظر ماند...
|
+| نوشته شده توسط فرقی نمیکنه کی باشه در سه شنبه 1 فروردین1385 ساعت 22:37
|