اگر چه فرصت ديدار ما رسيده به آخر
مرا هميشه صدا کن . مرا به ياد بياور
شايد برای هميشه خدا نگهدارتون باشه دوستان
آرزو ميکنم توی زندگيتون هيچوقت هيچوقت روزگاری مثل امروز من رو تجربه نکنيد
سخت ترين و دير گذر ترين دوارن عمرم دارم مبینم
امشب اومدم بنویسم با اینکه خیلی دوستون دارم اما تو که میدونی دلم از کجا پر معلوم نیست روزگارم چی بشه .نمیدونم اما از دستم ناراحت نباش شاید دوباره روزگار ما هم آفتابی بشه تا بازم بشه برق چشماتو ببینم یا که یه روز بیاد طعم لبهاتو گرمی آغوشتا یا وفای قلبتا یه بار تجربه کنم خدا میدونه مگه ما چه کار کردیم . بازم میگم شکر ............................................................................................
زند گی قافیهء شعر منست
شعر من وصف دلا رایی توست
در ازل شاید این
سر نوشت من بود
می سرایم به امیدی که تو خوانی آن را
ورنه
آخرین مصرع من
قافیه اش مردن بود

قاصدک دلم اینقدر پر که دیگه از تو هم انتظاری ندارم
قاصــدك
قاصدك ! هان ، چه خبر آوردي ؟
از كجا وز كه خبر آوردي ؟
خوش خبر باشي ، اما ،اما
گرد بام و در من
بي ثمر مي گردي
انتظار خبري نيست مرا
نه ز ياري نه ز ديار و دياري باري
برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس 
برو آنجا كه تو را منتظرند
قاصدك
در دل من همه كورند و كرند
دست بردار ازين در وطن خويش غريب
قاصد تجربه هاي همه تلخ
با دلم مي گويد
كه دروغي تو ، دروغ
كه فريبي تو. ، فريب
قاصدك هان ، ولي ... آخر ... اي واي
راستي آيا رفتي با باد ؟
با توام ، آي! كجا رفتي ؟ آي
راستي آيا جايي خبري هست هنوز ؟
مانده خاكستر گرمي ، جايي ؟
در اجاقي طمع شعله نمي بندم خردك شرري هست هنوز ؟
قاصدك
ابرهاي همه عالم شب و روز
در دلم مي گريند

با خويشتن نشستن در خويشتن شکستن |
|
نه، نه، نه
اين هزار مرتبه
گفتم :
- نه
ديگر توان نمانده،
- توانايي،
در بند بند من
از تاب رفته است .
شب با تمام وحشت خود خواب رفته است
و در تمام اين شب تاريك،
تاريك، چون تفاهم من،
- با تو !
انسان،
افسانه مكرر اندوه و رنج را
تكرار مي كند .
گفتي :
« اميد ها ست،
« در نااميد بودن من؛
- اما،
اين ابر تيره را نم باران نبود و نيست
اين ابر تيره را سر باريدن .
انسان به جاي آب،
هرم سراب سوخته مي نوشد .
گلهاي نو شكفته،
اين لاله هاي سرخ،
گل نيست ؛
- خون رسته ز خاك است .
***
باور كن اعتماد.
از قلبهاي كال
بار رحيل بسته
و مهرباني ما را،
خشم و تنفر افزون،
از ياد برده است .
باور نمي كني ؟
كه حس پاك عاطفه در سينه مرده است

آرزوم بود که یه بار ازت میخواستم |
مرا به آغوشت راه بده ، ميخواهم براي اولين بار ببوسمت ، بيا چشمانمان را
ببنديم ، ميخواهم وقتي لبهاي معصوممان به هم گره ميخورد و هر دو از فرط
لذت در اغوش يكد يگر نفس نفس ميزنيم ، از لذت متناهي جسممان ، وجود
نامتناهي خداوند را با چشماني بسته تصوركنيم ، چشمانت را باز كن!؟
نه!..نه..!، لبهايمان از گرمي شهوت خشك شده اما گونه هايمان از اشك
خيس ، ما ساعتهاست كه در آغوش يكد يگر ميگرييم . اي تنها هم آغوش
من ، بيا كه احساسم را برايت دست نخورده نگاه داشته ام و جسمم را به
لذت بوسه اي نفروخته ام ، بيا كه ميخواهم وقتي دستانت را به روي
احساسم ميگذاري ،از فرط لذت ، قطره هاي اشك بر گونه هايت بدرخشد ،
ميخواهم با اشكهايت بر تمام احساسم بوسه زني ، ميخواهم اشكهايت
تمام روحم را خيس كنند ، بيا ..بيا عشق من

بازم یادش بخیر امشبو به یاد تو نوشتم که نگی ......................
بی بهونه گذاشتو رفت که نگی بی بهونه بی بهونه بهونه کرد
که نگی اونم بی وفا بود که نگی دوسم نداشت
که نگی دلش نبود که نگی خودش نبود
که نگی غریبه بودکه نگی
غریبیشا غریبه
برد.
|
+| نوشته شده توسط فرقی نمیکنه کی باشه در سه شنبه 8 آذر1384 ساعت 1:33
|