
باز هم صدای پای تو باز عطر آشنای تو
باز هم امید پر زدن عاشقانه در هوای تو
باز انتهای اشک من با شروع خنده های تو
دلخوشم فقط به یک نگاه یک نگاه دلربای تو
آسمان چه آفتابی است در طلوع چشمهای تو
مولوی نسوخت بهر شمس آنچنان که من برای تو
این غزل که قابل تو نیست شاعر غزل فدای تو

مردی که می خواست فقط بگوید سیب!
می خواست برود ولی چیزی او را پایبند کرده بود؛ می خواست بماند ولی چیزی او را به سوی خود می کشید؛
می خواست بنویسد قلمی نداشت؛ می خواست بایستد چیزی او را وادار به نشستن می کرد؛ می خواست بگوید
لبان خشکیده اش نمی گذاشتند؛ می خواست بخندد تبسم درصورتش محومی شد؛ می خواست بپرددیگر آسمانش
تنگ بود؛ می خواست دست بزند و شادی کند ولی دستانش یاری نمی دادند؛ می خواست نفس عمیقی بکشد و
تمام اکسیژن های هوا راببلعد اما چیزی راه تنفسش را بسته بود؛ می خواست آواز سر دهد نغمه اش به سکوت
مبدل شد؛ می خواست اسبش را زین کند و به انتهای دشت بتازد اما نمی توانست؛ می خواست پنجرهً کلبه اش
را باز کند و ازدیدن زیبایی ها لذت ببرد امابا اینکه پنجره با او فاصله ای نداشت این کاربرایش غیرممکن بود؛
می خواست بی پروا همه چیز را تجربه کندولی دیگرفرصتی وجود نداشت؛ می خواست پرندهً زندانی در قفس را
پرواز دهد ولی ناتوان بود؛ می خواست گلی بچیند و به کسی که به او خیره شده بودبدهد دستش جلو نمی رفت؛
می خواست به همه بگوید دوستشان دارد و عاشقشان است لبش گشوده نمی شد؛ می خواست ستاره های آسمان
را بشمارد و هنگام عبور شهاب آرزو کند که کاش روز های رفته برگردند . آخر او عکسی در قابی کهنه بود که
توان هیچ کاری را نداشت.
می خواست حداقل لبخندی به لب داشته باشد اما لبانش خشکیده بود. یادش افتاد کاش وقتی عکاس گفت
"بگو سیب" از دنیا گله نمی کرد.دلش می خواست اگر نمی تواند کاری بکند فقط بگوید " سیب ".
آرزوی من
گاه آرزو می كنم ، تو چند لحظه ای خودت را جای من بگذاری…ومن باشی، دلت ، دل
من باشد، چشمانت ، چشمان من باشد، روحت ، روح من باشد ، تمام وجودت برای
من باشد
… آنگاه خواهی ديد من چقدر برای رسيدن به تو بی قراری می كنم…!آنگاه خواهی ديد چقدر شبها و روزها از دوری تو اشك می ريزم…
و احساس خواهی كرد
عشقی را كه تمام وجودم را فرا گرفته و به من وابسته شدهاست
!… كاش اين آرزو تبديل به حقيقت می شد تا تو مرا بيشتر از هميشه باور داشتهباشی
.باور داشته باشی كه دوستت دارم…باور داشته باشی كه عاشق تو هستم!…

فکر
فکر کردم آسمان را می توان تسخیر کرد
آب اقیانوس را با آه خود تبخیر کرد
فکر کردم می توان با قطره های اشک خود دشتهای تشنه ی روی زمین را سیر کرد
فکر کردم گریه ی پاکیزه قلب تورا می توان با یک نگاه ساده هم تفسیر کرد
فکر کردم رفتنت را می توان از یاد برد
ولی
هیچ می فهمی دلم را رفتن تو پیر کرد !!!
![]()




_small.jpg)





